روزی در کنار راهی چند پرنده ی خوشخوان روی شاخه های سبز درختی نشستند و شروع به خواندن کردند آنگونه که هوش از سر درخت و رهگذران بردند و همه را به وجد و به به و چه چه واداشتند. در این میان خر پیری که از محل رد می شد فریاد کرد ای آدمهای احمق اینها باید ده تا باشند تا صدایشان را بشنوید ولی من به تنهایی با صدای آوازم تمام ده را بی نصیب نمی گذارم و شروع به عر عر کرد و همه را از محل پراکند و صدای درخت نیز درآمد و گفت که حیف پا ندارم تا فرار کنم لطفن از اینجا دور شو!
خر به روی مبارکش نیاورد و ادامه داد پرندگان که دیدند او باعث رفع آسایش همه شده پر کشیدند و بر سر و روی خر آنچه نباید را ریختند! خر عصبانی شد و حین عر عر با جفتک به درخت کوبید نه یکبار و نه دو بار و نه سه بار در این حال شاخه ای خشک که بر درخت بود کنده شد و روی سر خر افتاد و او جان بداد!
این حکایت را از راست تا چپ آویزه ی گوش کند و هر کجا پرندگان خوشخوان جمع می شوند وسطشان نپرد و تلاش نکند که از فضای موجود سوءاستفاده کند و به نفع خودش از جمع تشکیل شده برداشت نماید و برایش منشور و برنامه حزبی بنویسد!! بدانید و آگاه باشید آن لگدی را که به درختان ایستاده می کوبید باعث افتادن شاخه ای بر ملاج شما می شود و ...........!!
ما بیشماریم و ما می مانیم.
ما بودیم قبل از آنکه شما بیایید!!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر