هزار بار شب
شب با مشتی ستاره
شب در گامهای بی حوصله
شب با نقابی سیاه
و خشم
سنگین تر، ایستاده استوار
روی نیمکت، سکوت خیره بر آسمان
کنار دیوار احضار سایه ها
و خواستن
در اتاق من همیشه لم می دهد
گاه با من بازی می کند
برنده می شود
باخت همیشه مال من
برای قدمهایم که تا عمق می روند
برای نفسهایم که سفت و سخت به بودن چسبیده اند
و گاه که شب آهسته می رسد
نگاهم حریص، سکوت را سر می کشد
گاه من تو را می بینم
روی عرشه ی شب، ایستاده ای
و من
در شاهکار ِ حقه های ِ منحرف
شکسته ها را جارو می کنم
روی مرزهای پیروزی
جسدهای بی دست و پا را جمع می کنم
بعد اجازه می دهم به شب
روی ایوان با من شراب بنوشد
از خط خارج شود
کمی سوت لابلای درختان
کمی سکوت روی علفها
کمی با من، کمی با آغوش زن
ریاضیات را مرور می کند
شاید، نه ه ه ه
باید از این شب هم گذشت
قول را نباید شکست
برای زنده ماندن باید دوید
باید از آسمان هزار ستاره به دریا کشید.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر