کنکاش
روح والا بايد و احساس ناب
تا بجويد بوی گل را از گلاب
جويد از برگ گلی تکرار باغ
گيرد از برگی ز جنگل ها سراع
می پرد انديشه اش تا ماورا
دار آرد در دلش «حلاج » را
ای بسا انديشه ی بی ريشه ای
کز گلاب آيد به يادش شيشه ای
نفی مظروف است و جويد ظرف را
می نهد معنا و گيرد حرف را
روح اين و روح آن در جنگ هاست
فرق ها در اين ميان، فرسنگ هاست
پیرایه یغمایی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر