دلی در آتش
چه غم دارد ز خاموشی درونِ شعله پروردم
که صد خورشید آتش بُرده از خاکسترِ سردم
به بادم دادی و شادی، بیا ای شب تماشا کن
که دشتِ آسمان دریای آتش گشته از گَردم
شرار انگیز و طوفانی ، هوایی در من افتاده ست
که همچون حلقه ی آتش درین گرداب می گردم
به شوقِ لعلِ جان بخشی که درمانِ جهان با اوست
چه طوفان می کند این موجِ خون در جانِ پُر دردم
وفاداری طریقِ عشق مردان است و جانبازان
چه نامردم اگر زین راه خون آلود برگردم
در آن شب های طوفانی که عالم زیر و رو می شد
نهانی شبچراغِ عشق را در سینه پروردم
بر آر ای بذرِ پنهانی سر از خوابِ زمستانی
که از هر ذرّه دل آفتابی بر تو گستردم
ز خوبی آبِ پاکی ریختم بر دستِ بد خواهان
دلی در آتش افکندم ، سیاووشی بر آوردم
چراغ دیده روشن کن که من چون سایه شب تا روز
ز خاکستر نشینِ سینه آتش وام می کردم.
هوشنگ ابتهاج
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر